سلام.ممنون که سر زدید .این آخرین شعری هست که میذارم
چون می خوام وبلاگ رو تعطیل کنم .
این شعر رو تقدیم می کنم به همتون که توی این مدت سر میزدید
مجبور شدم شعر رو خلاصه کنم .ببخشید..
یکی نبودهیچکی نبود
خدا هم یه جائی رفته بود
یه قاصدک چشم انتظار
نخواست بره سر قرار
اونشب دلش گرفته بود
از هر چی باد بریده بود
برگشت یه سر گذشته ها
بین همه تنهائی ها
تو خاطراتش یک بار
یه پائیز سرد و تار
خبر واسه خدا داشت
هق هق بی صدا داشت
***********
دیدش خدا نشسته
غمش گلوش رو بسته
رفت و نشست رو شونه اش
یه بوسه زد رو گونه اش
خدا اومد حرف بزنه
از عاشقی دم بزنه
بغضش یهو ترکید
اشکاش زمینو بوسید
**********
مگه خدا عاشق میشه ؟
آره خدا عاشق بود
مجنون بود و لیلی بود
اما عشقش هوس نیست
ساده بگم
راستش بی معرفت نیست
*************
قاصدک گفت خسته شدی ؟
فرهاد بی تیشه شدی ؟
خوب میدونم
همین روزهاست که دیگه
بری یه جای دیگه
همه رو تنها می ذاری
کاری هم باهاشون نداری
***********
حالا وقتش رسیده
من که برم عشق میمیره
میدونی چی جاش رو میگیره
قحطی سر مستی می یاد
سرمای بد عهدی می یاد
گرمای قهر و کینه
بهار میره تو پیله
آره
خیلی عجیبه
***********
خدا همون شب رفتش و قاصدک همونجا موندش
حالا دیگه همه میدونیم ..........
....................................................................
.
مهدی جلالی سروستانی
بهار ۱۳۸۵- شیراز