
انگاری
قاعده عشق فراموش
و دوست داشتن
پامال بارانی ست
که به آرزوی خراش روح می بارد
یا به شک
تردید ساز می کند
بر حق خویش .
مویه های عریانی سرنوشت
های و هوی
و تگرگ زهر بختی
چونان شاعری ریسه وار
دم می زند .
_ اینجا نشسته ام _
در قله تنهایی های مرتعش زندگی
و گودال سرازیر خستگی .
خفاش های خوابگذار
عبوسانه حائلند
بر نعش مرد بارانی
زیر تابوت سرد رنگ پاییز
در امتداد سنگین وزن قطره های اشک
_ بر پا خواست _
درمانده ای پر تشویش
در انتظار آمیزش پیکرش
با مرگ خویش
یا جاودانه زیستن اش
شور انگیز
بی حضور پنهان واژه ای
حتی هیچ .
.........
ـــــــــــــــــــــــــــــ
Am 3:30